سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ
تاریخ : سه شنبه 90/3/31 | 3:39 صبح | نویسنده : امین علی پور

((کویر و سراب))

پلک هایم گشته خیس از گریه ی تنهایی ام

پای غرق تاولم باشد ز رهپیمایی ام

 در کلاس زندگی مشقم کویر است و سراب

چون ندارد فرودینی سینه ی صحرایی ام

 موج طوفان زای غم در چار فصل زندگی

روز و شب در می نوردد این دل دریایی ام

 بس که با شب ها نشستم گفتم از دل تنگی ام

تیر تاریکی شکسته شیشه ی بینایی ام

 مرغ روحم در قفس از شب نشینی خسته است

تا بیاسایم دمی مهتاج یک لالایی ام




تاریخ : سه شنبه 90/3/31 | 3:30 صبح | نویسنده : امین علی پور

مگو از تو بدتر هیچ جا نذیزم/که مو برجی بلند و راس بیذم

ا بس بارون عشق تو م واوی/ عزیزم واروکیزم واروکیزم

نگهت انگای یه تیر تو کمونن / بر هی کی بیا کارش تمونن

مزن او تیر کاریت اَ کسی دَ /که سینه مو خریدارش َاجونن

چشات انگای چریکای تو کمینن/ سر ره دل شو و روزا میشینن

گمون دارم که هی روزا ببینم / دلم با تیر عشقت غرق خینن

الهی روز و شو پر نورتر بو /دلی هر کی که با تو جورتر بو

او هر کی که ری بیلی دشمنت بو / الهی دیزمونش کورتر بو

قذ تو گلرخ بالا بلنن / لبات خرمای خاجاهلی مثل قنن

دل صافت سوخهای مزیجون/ ولی صد حیف ما را نی پسنن

چشات نه آبین نه سوزن / میگن چهشات مثل چشم اوزن

لبات اما جگر سوزن خذایا / مل دمباز توی فصل پوزن

تو عشقت عین مجنونن دل مو / گذشته از سر و جونن دل مو

اگه عشق تو مثل رستم آوو / دو مرتا مرد میدونن دل مو

چشات میگن نگی مسونه داره / کمی حال و هوای میخونه داره

سه پا نخلای ده می رختن از بس / چشات آواز نی همبونه داره

مو نیتونم برم دل گیر کرزه / یه فکری ذهن مو درگیر کرذه

با زلف نخلهای ده گمونم / یکی پاهای مو زنجیر کرذه

الهی چاهورزم غم نبینه / دلوی ما را جذا ازهم نبینه

به حق پیربل تا روز محشر / دلاتون ذره ای ماتم نبینه




تاریخ : پنج شنبه 90/3/26 | 5:16 صبح | نویسنده : امین علی پور

علی پا به این دنیا گذاشت و قلب عاشقان را محسور کرد

و همگان را

با انسانی آشنا کرد

که پدر تمامی آفریدگان پروردگارش لقب گرفت   

  روز پدر مبارک  . . .

اول از همه روز “مرد” به مردانی مبارک که :

غرور مردانگی اونها اجازه نمیده کسی اشکهاشون رو ببینه

کسانی که برابر زنان باید پاسخگوی عواطف باشند

کسانی که سختی و فشار زندگی رو تحمل میکنن و میریزن توی خودشون

و اونها رو تبدیل به یک لبخند میکنند تا خوانوادشون نگران چیزی نباشن .

و کسانی که هیچوقت سختی مرد بودن رو با راحتی نامردی عوض نمیکنن .




تاریخ : پنج شنبه 90/3/26 | 4:40 صبح | نویسنده : امین علی پور

کلات گلرخ

زده سر به فلک سیمای کلات گلرخ   داره دل شوق به هوای کلات گلرخ

همه تن سبز و قد کشیده از درخت    شود چشم ها شگفت ز روی زیبای کلات گلرخ

سخن ها دارد ز قول نسل ها به یادگار نشنیده کس غیر من صدای کلات گلرخ

بباشد از تاریخ بر ما یکی امانت      ندهم کوه دماوند به جای کلات گلرخ

گذر کردم شبی از دل کوه             بدیدم پر از سر و کیمیای کلات گلرخ

به سفر بدیدم بس شهر ها             ندارد دیار دگر لطف و صفای کلات گلرخ

عجبا که ان همه دلنوازی کجا رفت نمانده بر زمین حتی رد پای کلات گلرخ

به راستی که او حرفی داشت نا گفته رفت مانده چشم ها پر از اشک وقت ودای کلات گلرخ

------------------------------------------------------------------------------------------

زندان زندگی


من محبوسم به زندان زندگی    به زور افتاده ام به این بنده گی

من به زور این جا افتاده ام     با زور که اموخت درس افتاده گی

افتاده ام از چشم خلق روزگار در مانده ام به درمان این درمانده گی

من اواره ام، اواره اوارگان    به اواره خوش نیست این اواره گی

من به این دو،هیچ نیاسودم    به چنین جایی نباشد جای اسوده گی

شاید تو مرا شوریده خوانی من به دست خود نگشتم به این شوریده گی

ما که میلی به جهان نداشتیم مرا تو خواستی باشم غرق در الوده گی

 ---------------------------------------------------------------------------------------------

 امید خواب

دوباره از ترس ندیدنت امید خوابم رفت   تلخی اه سردی باز هم از لبم رفت

کشیدم اه سردی که ندانم بر کجا گیرد     این سوزش دل بود که از دستم رفت

خداوندا با این همه گلایه،اهم رابگیر     نگیرد دامنی را که با تمام وجودم رفت

باشد که ما سوزیم و او نسوزد           حرفی نا گفته بود که از زبانم خاموشم رفت

باز خدایا بگیر تا نگیرد دامنی را        که به پیش ان عزیز تمام ابرویم رفت

رفت تمام ابرویم پس از ان کوتاهی     به کوتاهی مگیر که دگر این جانم رفت

ما که امروز ز جدایی هم شرمنده ایم  لا اقل به هم رسان در ان زمان که تابوتم رفت

صحبتی چند است و گفتارم اندک       که باز هم امشب از چشمانم خوابم رفت

 

 

  ---------------------------------------------------------------------------------------

عشق تو

صبحدمی از عشق تو قلبم گلگون گشته   ابی دریای عشقت تمام نیلگون گشته

ز بس گریه نمودم برایت در این شبها    که مژگانم تمام خیس بارون گشته

نگاهم دلگیر و نفس هایم خاموش         همه نگاهم رفتنی به سوی اسمون گشته

کسی غیر تو در سرزمین قلبم نیست     قلبم من از وجود دیگران بیابون گشته

زغم نبودنت دگر قلب من از نفس افتاد خانه ی اباد دلم چو خانه های هفت ارزون گشته

ز ما خیال گذشتن از عشقت را مخواه   اخر(ای گل)قلبم پیش تو زندون گشته

عجب که هنوز ز تو صدای نمی اید برون هر کجا روی عشق تو کلام هر زبون

 




تاریخ : چهارشنبه 90/3/25 | 4:7 صبح | نویسنده : امین علی پور

ای عشق مدد کن که به سامان برسیم   چون مزرعه ای تشنه به باران برسیم

یا من برسم به تو یا تو به من            یا هر دو بمیریم و به پایان برسیم

 

 

شعری که جوشد از دلم این بار باشد مال تو   احساس شیرین دلی تبدار باشد مال تو

از من بریدی بی سبب من هم گذشتم از دلم    پاینده باشی،سهم این دلدار باشد مال تو

 

ان که ویران شده از یار مرا می فهمد         ان که تنها شده بسیار مرا می فهمد

چه بگویم که چنان از تو فرو ریخته ام       که فقط ریزش اوار مرا می فهمد

 

در کوچه های خاطرم یادت به یادم می رسد   یادی هم از روزی که تو دادی به بادم می رسد

وقتی به پایان می رسم در انتهای باورم        در لحظه های اخرم یادت به دادم می رسد

 

گفته بودی که چرا محو تماشای منی       ان قدر مات که حتی مژه بر هم نزنی

مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود         ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی

پیش بی درد دمی صحبتی از درد مکن                شاخه سبز دلت را به خطا زرد مکن

مرد اگر نیست در این شهر ولی کوه که هست      تکیه بر کوه کن و تکیه به نامرد نکن

 

باز امدنم به خدمتت دیرنشد اندیشه مکن دلم ز تو سیر نشد

یک موی تو را به عالمی نفروشم تو جان منی کسی ز جانش سیر نشد

 

چشم مست تو عجب جلوه گه بیداد است    خم ابروی تو سر مشق کدام استاد است

خم ابروی تو را دیدم و رفتم به سجود      صید را زنده گرفتن هنر صیاد است

 

شاخه با ریشه خود حس غریبی دارد باغ امسال چه پاییز عجیبی دارد

غنچه شوقی به شکوفا شدنش نیست دگر با خبر گشته که دنیا چه فریبی دارد

خاک کم اب شده مثل کویری تشنه شاید از جای دگر مزرعه شیبی دارد

سیب هر سال در این فصل شکوفا می شد باغبان کرده فراموش که سیبی دارد

 

وقتی صدای خرد شدنت زیر پای عابران زیباترین صدای پاییز باشد،دیگر چه فرقی می کند که برگ سبز کدامین درخت بوده ای(سعید داود بیگی)

چه بدبختند کسانی که صبر ندارند،صبر اخرین کلید حل مشکلات است(شکسپیر)

ان چه را که نمی توانی فراموش کنی ببخش و ان چه را نمی توانی ببخشی فراموش کن و محال کلمه ای است که در فرهنگ دیونگان یافت می شود(ناپلئون بناپارت)

باران که ببارد از دست چتر هم کاری ساخته نیست،ما اتفاقی هستیم که افتاده ایم

هرگز در مقابل زندگی زانو نخواهم زد،حتی اگر اسمان به کوتاهی قامتم شود(کوروش کبیر)